27 هفته و 3 روز
سلام عزیزدلم
سلام زندگیم
خوبی؟
من خوب نیستم :(
چندروزیه یه موضوعی راجع به تو فکرم رو مشغول کرده و واقعا اعصابم خورده
ای کاش همش خیال باشه,ای کاش همش دروغ باشه :((
به کسی نگفتم و فعلا هم نمیگم تا مطمئن بشم
انشالله که این فکرا فقط از نگرانیهای من نشات میگیره و واقعیت نداره...دعا کن پسرم
از هفته ی 27 تکون خوردنات تغییر کرده...محکم تر و واضح تر شده
انگار هرچی بزرگتر میشی کارات هم فرق میکنه
گاهی واقعا خندم میگیره از کارات,اینقدر ورجه وورجه میکنی که شکمم هی تغییر شکل میده.
چندشب پیش تو خواب یه ضربه محم بهم زدی و از خواب پروندیم
تازگی بیشتر اوقتا سمت چپم هستی, بیشتر هم توی پهلوهام حست میکنم فک کنم پاها باشه.
صبح از خواب بیدار شدم دستم رو شکمم بود قشنگ سرت رو زیر دستم حس کرد برای چند لحظه.
...
مامانی اعصابم خورده...دعا کن مشکلی نباشه...یکشنبه وقت سونو دارم...دق میکنم تا اون روز.
راستی فردا 28تیر سالگرد نامزدی منو باباست...ششمین سالگرد...اینبار با تـــــــو!
پریشب شبِ نوزدهم رمضان؛شب قدر بود
برعکس هرسال که میرفتم مسجدجامع امسال نرفتم...خیلی دلم میخواست ولی میدونستم
نمیتونم ساعتها روی زمین بشینم
بابات رفت و من تنها خونه موندم....تنهایی احیاء گرفتم؛البته تنهایی که نه! پسرم پیشم بود.
ولی دلم مسجد جامع بود
دیشب هم افطار خونه عمورضا و خاله زهره بودیم, عمو مهدی ها و خانوماشون و طاها و عمه الهام هم بودن.
شب خوبی بود.
چندروز پیش با مامان جون رفتیم بیرون برات یه دست بلوز شلوار خردیم
شلوار جین با یه پیراهن مردونه سبز...فک کنم برای عید اندازت باشه
...
خوب پسرم
مواظب خودت باش دوسِت دارم
امیدوارم بعداز سونو گرافی یکشنبه خبرای خوبی رو برات بنویسم



27 هفته و 3 روز 
